|
دنیای این روزای من شعر
| ||
|
سلام امروز تولد مناست کارهای زیادی رو برای امروزآماده کرده بودم اما اولین شعر احساس دیگری ست...
اسمت را بی آنکه کسی بفهمد برتک تک دیوارهای کوچه مان حک کردم . شهرنبودنت را جارمی زند دیشب خواب دیدم آمدی شهرچراغانی ونخل های سبز محله مان بی تاب رسیدنت خیال می کردم تنها چشم براهت منم. چه زیبابود احساس نزدیک شدن لحظه دیدارت چه رسد به شوق دوباره دیدنت امانمی دانم چرا همیشه رویاها زودتر از آنچه که فکر می کنی تمام می شوند مثل تمام لحظه های باتو بودن... رویا که شکست پنجره اتاقم خیس باران بود... [ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 22:56 ] [ مناحزابی زاده ]
سلام
حس خوبی نیست وقتی چندین بار روی پست مطلب جدید کلیک کنی و زل بزنی به مانیتور و...بعد خروج را.. برای نبودنم تا بخواهید بهانه دارم اما اهل گلایه کردن نیستم آن هم از دست دوستانم. ازتمام دوستانی که پاسخ کامنت هایشان را نداده ام معذرت می خواهم وامیدوارم بتوانم محبت هایشان را جبران کنم به امید بهاری بهاری تر برای شعر... یک کار کوتاه عربی که پیش از این با ترجمه در بخش عربی آنات گذاشته بودم:
یشتاق لک قلبی و انت هو تشتاق لک عینی و انت سوادها... و کار کوتاه فارسی خسته ام بهار این را تنها تو می دانی و چشمهایی که سالهاست به راهت نشسته اند..
[ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 18:33 ] [ مناحزابی زاده ]
نباشی...
همه جای آبادان جهنم است و تو خوب می دانی من چند سال وچند ماه وحتی چند ثانیه... در آتشی می سوزم که هیچ کس نساخت بجز خیال خوابهای خام جوانی ام.... [ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 12:29 ] [ مناحزابی زاده ]
فرقی نمی کند شعرهایم را روی ساحل سبز بهمنشیر بنویسم یا روی ماسه های زرد کارون یا حتی روی شیشه های بخارگرفته ی خانه ام ... .... تنها نام توست که به دل نوشته هایم اعتبار می بخشد... [ دوشنبه دوم آبان 1390 ] [ 18:24 ] [ مناحزابی زاده ]
"رحیل" قبل الرحیل کتبنا اسامینا علی اشجار الحدیقة البیضاء فی الشتاء غدا" سیأتی الربیع تخضًر الحدیقة و تکبر الاسماء لکن انا و انت لسنا فی البلد. این قطعه پیش از این درانجمن شعر آبادان و موقع ادبنا و موقع الدیب آمده بود. با تشکر فراوان ازبرادر عزیزم ناصر ندیمی و استاد بزرگوارم آقای طرفی و دوست خوبم عبدالحسین باوی.
[ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 ] [ 23:8 ] [ مناحزابی زاده ]
ایستگاه اخر
وقتی باران می بارد فرشته ها قصه ی مارامرور می کنند ومن سخت می ترسم ازفرداهایی که بی توخواهندبارید به عشق مان قسم سایه ی فرشته ای شبیه تو پابه پایم راه می رود من که سالها دخترفروردین بودم چرادل به توبستم می بینی همه خوابهایم رنگ توست وازهرچه بیداری ست بیزارم می گویند کوه به کوه نمی رسد آدم به آدم... اما نمی دانم چرا همیشه ی خدا چندقدم مانده به تو ایستگاه آخر می شود... [ یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 ] [ 22:57 ] [ مناحزابی زاده ]
ازتومی خواهم
سی و دومین استان کشورم شوی وسی وسومین حرف الفبایم... [ چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390 ] [ 23:33 ] [ مناحزابی زاده ]
سلام دوستان
باخبرشدم کتاب شعر استادسعید باجووند به چاب رسید ضمن تبریک به استاد باجووند مشخصات کتاب کمی بیاده رو دفتر شعرسعیدباجووند انتشارات شاملو چاب اول اردیبهشت ۹۰ www.saeedbajvand.ir [ دوشنبه سی ام خرداد 1390 ] [ 21:37 ] [ مناحزابی زاده ]
مثل الکابوس [ جمعه بیستم خرداد 1390 ] [ 23:3 ] [ مناحزابی زاده ]
وقتی مادرم به آسمان می رفت تابرای بیماری لاعلاج پدر دست به دامن خدا شود به او سپردم مارا از یاد نبرد... [ شنبه دهم اردیبهشت 1390 ] [ 19:8 ] [ مناحزابی زاده ]
|
||
| [ طراحی : نایت ملودی ] [ Weblog Themes By : night melody ] | ||